|
من به زيبايی چشمان تو غمگين ماندم وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران، + نوشته شده در 87/04/16 11:11 AM توسط باران |
وقتی رخ آیینه ها حتی، در صبح روشن مات می گردد... هرگز نمی دانم در این بازی ، برد است سهم من و یا کیشم... + نوشته شده در 87/04/07 5:41 PM توسط باران |
مادرم کاش می شد من ازین دایره پرواز کنم مثل آن شبنم یخ بسته ی گلهای سپید در تو تبخیر شوم ... + نوشته شده در 87/04/04 10:58 AM توسط باران |
گفتي ميروم باران كه ببارد بر ميگردم باور كردم حالا سالها از دوری ديدارو دست ها در گذرباران هايی كه آمدند تا دست خلوت های مرا به دور دست تو گره بزنند مي گذرد و تونيامدی حق داری ديگر روزگار اعتمادبا باران وبابونه هاي خيالي گذشته است .. حالا خوب ميدانم هر باراني كه ببارد چشمانی منتظر دنبال دستهاي تنهايي ميگردند كه صاحب شعرند و قرار است روزی به بهانه باران برگردند... + نوشته شده در 87/03/29 6:59 PM توسط باران |
من از مکتب سراغ قبله ی عشقو گرفتم تو اینجا تا ابد از عشق مردن را بنا کن .. + نوشته شده در 87/03/05 11:6 PM توسط باران |
|
| ||||||