تبليغاتX
شبی بارانی

شبی بارانی

باران میبارد امشب , دلم غم دارد امشب ...

باز باران

باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آید کربلا را
دشت پر شور و نوا را

------
گردش یک روز غمگین
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را

------
باز باران با صدای گریه های کودکانه
از فراز گونه های زرد و عطشان
با گهرهای فراوان
می چکد از چشم طفلان پریشان

------
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین
می چکد آهسته از چشمان سقا
بر لب این رود پیچان

------
باز باران
باز باران با ترانه

آید از چشمان مردی خسته جان
------
هیهات بر لب
از عطش در تاب و در تب
نرم نرمک می چکد این قطره ها روی لب
شش ماهه طفلی
رو به پایان

------
مرد محزون
دست پر خون می فشاند
از گلوی نازک شش ماهه
بر لب های خشک آسمان با چشم گریان

------
باز باران
باز هم اینجا عطش

------
آتش شراره
جسمها افتاده بی سر پاره پاره
می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره

------
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

------
دستها آماده شلاق و سیلی
چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی
دراین صحرای سوزان

------
می دود طفلی سه ساله
پر زناله
پای خسته
دلشکسته

روبرو بر نیزه ها خورشید تابان
------
می چکد از نوک سرخ نیزه ها
بر خاک سوزان
باز باران باز باران
قطره قطره می چکد از چوب محمل
خاک‌های چادر زینب به آرامی شود گل
می رود این کاروان منزل به منزل

------
می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران
آری آری
باز سنگ و باز باران
آری آری
تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

------
تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
بر فراز خیمه برگونه ها
بر مشک ساقی

کاش می بارید باران

+ نوشته شده در  89/09/27ساعت 8:9 PM  توسط باران  | 

باران

پدرم.. 

 باپاكي قدومش

صفاي وجودش

سنگيني سكوتش

نجابت و غرورش

زمزمه كلامش در محراب

 گستره وسيع محبت بود

.!! و من فقط پدر مي خواندمش



دلم امروز بی رنگ است

هوایشآفتابی نیست!

کمی تا قسمتی غمگین

دلم امروز طوفانی است

دل پائیزی ام امروز گرفته ، ابری است و سرد

تمام كوچه هاي او پراست ازبرگهاي زرد

ولي من مطمئن هستم كه از غصه نمي ميرد

مدارا مي كنم بااو ،‌خودش آرام مي گيرد

دلم اين قدرها بد نيست ، نمي رنجم از او اصلا

هوايي مي شود گاهي ،‌دلم را مي شناسم من

اگرازابرهاي او ببارد نم نم باران

دوباره مي شود زيبا شبيه آبي دريا

+ نوشته شده در  89/04/21ساعت 0:23 AM  توسط باران  | 

همسفر عشق شدن عاشقی است


همسفر عشق شدن عاشقی است


رنگها حالا معنای دیگری دارند. نارنجی و بنفش، آبی و صورتی
لکه های قرمز روی تنم را می شمارم می دانی چند تاست؟
رنگ موها و بلندی شان، حرمت می گیرند وقتی تو نگاهش می کنی
نگاهش می کنی؟
دست می گذاری روی قرمزی که داغ شوی و گُر بگیرم؟
می پرم آنسوتر و آویز بلندای قامتت و دوباره جان می گیرد خدا
نوشته
:
با بودنت
بهشت را دیدم
حالا خدا
دنبال سیب سرخی می گردد
تا از بهشت آسمان
رانده شود

می بینی چگونه واژه واژه از زبان بی زبان من می گوید؟

بالا می روم و پایین، زیر و رو می شوم که همه احساست را گلوله کنم آویزان واژه ها و نمی شود.

 چگونه جان نمی دهی در اینهمه لبریزی؟
چگونه نمی ترکی از پر شدن؟
چگونه نفست نمی گیرد؟ من این دور نشسته ام با دستهای بسته به نظاره نگاه قرمز تو مثل همان دانه های قرمز! و تو می گویی و می گویی و می باری و می خندی و بال می زنی. راه که می روم، هستی، پا به پای من. نفس که می کشم می آیی تند و بی صدا.خوشبختی را انگار همه گم کرده اند و تو یکجا پیدا کرده ای و در پستو پنهان. گاهی سرک می کشی که دست خدا هم نرسد...

می خواهی بروم بنشینم میان چهار دیوار که هیچ کس نبیندم و هیچ کس نشنود مرا جز تو؟ 
می خواهی دست بکشم روی چشمهایت و بگیرم ذکر و بخواهم برای تو همه خود را؟
تمام می شود اینهمه احساست آنوقت؟
نگران دود می شوم و تو لبریزتر از پیش مهربان می شوی و دستهای من خالی می ماند مقابلت دور و دیرسودا گذاشته ای همه لحظه هایت را و من روی لحظه هایت نشسته ام آشوب گر و وسوسه انگیز.
خراب که شدی خبرم کن که تمام کنم. آنوقت بنشینم روبروی عمر تو و خط بزنم و بشمارم که چند ثانیه پس از تو نفس می آید، به یک هم نمی رسد، می رسد؟
نگاه می کنی و مثل یک نور می پیچی تا خورشید، داغ می شوی و مرز نمی شناسی تا هزار پاره شدن.
تکه ای از تو که به من برسد من را بس. اما خدا رضا نمی دهد همین تکه را هم! تو بگو به خدا که من تو را هزار تکه کرده ام می گویی؟ بگو ابلیس هم اگر تکه ای از تو بگیرد سجده می کند، پس از این همه نا فرمانی
چه می شود؟
همه تو می شوند و آشفته. همه تن مهر و عشق همه بوی دوست داشتن می دهند
تصور کن!
 
یادت باشد بگویی که وام دار عشقی. یادت نرود که معشوق بهانه است.
تو قدم بگذار. تو هزار تکه شو تا من هزار بار، هزار تکه شوم. هر نفسم یک جا.
یاقوت آبی می نشیند روی تنم مثل یک لکه سرخ دیگر. داغ بوسه های تست می دانم
گفته بودم یاقوت هم مقدس شده؟
آشفته و بی تردید نفس بکش. آرام و مطمئن می پیچم در هوای تنت که بدانی کجایم
اینجا یا آنجا
تنم که اینجاست مال خدا
نفسم که آنجاست مال تو

بگذار روی همه ذره هایم اسم تو باشد
تو حک می کنی با لبهات عشق را حرف به حرف روی تن زخمی من؟

 (تقدیم به همسفر عشقم..)

برگرفته از وبلاگ پرنیان

 

+ نوشته شده در  89/02/14ساعت 8:0 PM  توسط باران  | 

شبی بارانی

وامشب در میان این همه بارانی که بر سرمان میریخت

فقط با چشمانمان با هم سخن میگفتیم..

دلهایمان در انتظار رسیدن به هم تنها میتوانست لحظه ها را بشمارد تا این دقایق تمام شود ،

گاهی یک نگاه ،

گاه یک لبخند،

و گاهی اضطراب چشمان مهربانت و تپش های قلب منتظر من نزدیک شدنمان را  مژده میداد.

در میان آن همه هیاهو،من تنها صدای نفس های تورا میشنیدم

و میدانستم نفس نفس به هم نزدیکتر میشویم...

نگاهم  که به تو میرسید به یاد آغاز دوست داشتنمان می افتادم

و من غرق در آن همه خاطره وجودت را ستایش میکردم.

 برق چشمانت  مرا به هوش می آورد و صدای دلنشینت مرا به آینده امید میداد.

این روزها من و تو به دنبال تقویم کرده ایم و امشب رسیدیم  به 7.....

عددی که تنها تو معنایش را میدانی و من تنها میدانم که دوستت دارم.....

+ نوشته شده در  89/01/20ساعت 11:5 PM  توسط باران  | 

یکسال گذشت...

 من ناباورانه این روزها

با  بهت ..به مرگ ..که در همین نزدیکی است

می اندیشم

باور نمی کند، دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است، نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه، این همه رویای نو نهال


نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و، خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست


در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟


باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار


کی مرگ می تواند


نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟


بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من، در هوا پر است ...



سیاوش کسرایی

 

+ نوشته شده در  89/01/09ساعت 9:30 AM  توسط باران  |